Check out the Latest Articles:

Tuesday, June 29, 2010

Links to this post

من به آغاز زمین نزدیکم .
نبض گلها را میگیرم.آشنا هستم با سرنوشت تر آب عادت سبز درخت .
روح من در جهت تازه ی اشیا جاریست
روح من کمسال است.
روح من گاهی از شوق سرفه اش می گیرد.
روح من بی کار است:
قطره های باران را درز آجرها را می شمارد.
روح من گاهی مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد.
من ندیدم دو صنوبر را دشمن با هم
من نیدیدم بیدی سایه اش را بفروشد به زمین
رایگان می بخشد نارون سایه اش را به کلاغ
هرکجا برگی هست شور من می شکفد
بوته ی خشخاشی شست و شو داده مرا در سیلان بودن
مثل بال حشره وزن بودن را می دانم
مثل یک گلدان می دهم گوش به موسیقی روییدن
مثل زنبیل پر از میوه تب تند پر از رسیدن دارم
مثل یک ساختمان لب دریا نگرانم به کشاکش های بلند ابدی
تا بخواهی خورشید تا بخواهی پیوند تا بخواهی تکثیر
من به سیبی خوشنودم
و به بوییدن یک بوته بابونه
من به یک آیینه یک بستگی پاک قناعت دارم
زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه ی عشق
زندگی چیزی نیست که از یاد من و تو برود
زندگی جذبه ی دستی ست که می چیند
زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است
زندگی بعد درختان است به چشم حشره
زندگی تجربه یشپره در تاریکسیت
زندگی حس غریبیست که یک مرغ مهاجر دارد
زندگی سوت قطاریست که در خواب پلی می پیچد
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه ی مسدود هواپیماست
خبر رفتن موشک به فضا
لمس تنهایی ماه
فکر بوییدن گل در کره ای دیگر
زندگی مجذئر آییه است
زندگی گل به توان ابدیت
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما
زندگی هندسه ی ساده و یکسان نفسهاست
هرکجا هستم باشم
آسمان مال من است.
پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچ های غربت
....

Links to this post

I was decided to climb Tochal mountain last saturday.
I t w a s f a n t a s t i c!
The weather was so cool and everything was so fine..i start to clime at 7:15 Am.I reached to Shirpala at 9:45 and i had a break near the waterfall with a lovely view which i never forget.Even I can feel the small drops of water on my face.I continue my way to Sange Siah(Amiri shelter),It was so silent and the songs of butterfly and bees was everywhere i was alone with myself walking through and thinking .. Beside I watched my steps and controled heart beat which helped me to save my energy.so from the start to the end i climb at the same rate and it was so helpful .That means it helps me to continue my way without being so tired or a having a long break so i just have a short (15 min break)between Amiri shelter and Tochal..
When i was getting close to the top i start to walk faster and faster..I needed to do that .I was getting out of breath but it was ok and i really liked to be fast !

Finally When I reach the top I sat down,lean to my pack and closed my eyes,I slept for about 15 minutes,It was wonderful.Each times when I opened my eyes i saw Damavand mountain it was all the best moment that I had .It was exactly in front of me..
I was so happy then!

Thursday, June 24, 2010

Links to this post

I am as strong as the wind !I am not storm nor breeze..I am free...
My mind can fly easily with my soul in every where .I got nothing but i have got everything ..I have all the thing i need.I am just following the way that is mine! I am just following my moon and stars! I can see the tops there are miles a way from me and i must reach them .I must be strong !
Neither sadness nor my obstacles can stop me ! I am walking in this darkness searching for light !
Like being at the bottom of a deep well, just looking the tops and feeling the light!
I can reach it I know that !

I will return to this post one day,Telling you about the results!

Saturday, June 5, 2010

Links to this post

با خودم فکر میکنم که شروع یک حرکت چقدر نیاز به هدف و دلیل داره ؟
به یاد میارم که هروقت بی حاشیه مسیری رو شروع کردم و در اون گام برداشتم بیشتر از نتیجه راضی بودم تا زمانی که در پی دلیلی اون رو طی کردم.. وقتی به دنبال تجربه هستم خودم رو به راه می سپرم..بی بهانه.. که خود دلیل در حین راه آشکار میشه.
----------------------------------------------------------------------

I believe starting a path without thinking about what will happen next is more effective than thinking about it's causes.Because It's reasons will be presented by going through it..

Links to this post

قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خوام شد از این خاک غریب
که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه ی عشق
قهرمانان را بیدار کند
قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید
همچنان خواهم راند.
نه به آبی ها دل خواهم بست
نه به دیا-پریانی که سر آب به در آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
می فشانند فسون از سر گیسوهاشان
همچنان خواهم خواند
همچنان خواهم راند
پشت دریاها شهریست
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است
بام ها جای کبوتر هایی ست که به فواره ی هوش بشری می نگرند.
دست هر کودک ده ساله ی شهر شاخه ی معرفتی ست
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله به یک خواب لطیف
خاک موسیقی احساس تو را می شوند
و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد
پشت دریاها شهریست
قایقی باید ساخت..
برای دوست خوبم سحر!..
-------------------------------------------------------------------------------------------------
I 'll build myself a boat
and launch it on the sea
I'll sail away from this strange land
Where no one awakens the heroes
in the forest of love
My boat has no net
and my heart desires no pearl
I'll sail on and on
I'll not lose my heart to blue vistas
nor to the mermaids that rise from the water
and,in the intense solitude of the fishermen,
radiate charm from the tips of their tresses
I'll sing on
I'll sail on.
There is a city beyond the seas,
Where the windows open to elightment
where on the roofs,pigeons stare at the fountains of human intelligence.
and where each ten-year old holds a branch of inner knowledge.
The people of this city contemplate a mude wall
as if it were a flame ,or a lovley dream.
There,the earth hears the music of your feelings,
and the wind brings the sound of mythical birds on the wing.
Beyond the seas,there's a city !
I must build myself a boat...
Sohrab Sepehri
In memory of my dear friend " Sahar"